تبليغاتX
خلوت خانه
 

                

 

زودتر از همیشه از خونه میام بیرون  ... هوس اتوبوس سواری کردم ...

چه زود رسیدم دانشگاه ... چه کار کنم؟؟!

باشه ، پیاده میرم تا دانشکده ...

داخل پیاده رو مارپیچ حرکت می کنم ... چپ ، راست ... چپ ، راست ... مسیر همیشگی هم طولانی تر شد هم خسته  شدم  ، هم  کلافه ، عرق به تنم نشست و گرمم شد  ...

امان از ذهن آدم ... از کجا میره به کجا ؟!

از خودم می پرسم  چه قدر ما آدمها مستقیم و خارج از مارپیچ ،  با هم صحبت می کنیم؟

چند بار در روز پیش میاد که  به کسایی که دورو برمون هستن درباره ی لباس اون روز شون یا رفتار شون یا  عصبانیتشون و  ... نظر واقعی ، مودب و بدون مارپیچی مونو بگیم؟

توی چند سال اخیر یاد گرفتم که وقتی با " انسان " جماعت در  ارتباط هستم مارپیچ حرکت نکنم ...!!!

آخه ما آدمها  وقتی قسمتی از رفتار دیگران رو متوجه نشیم از ذهن خودمون براش دلیل یا انگیزه جایگزین می کنیم و اونوقته که ...  

توی یه مسیر مستقیم و راست ، خودمون هستیم و طرف (طرف نوعی ) و افکار و حرف ها و اعمال دونفرمون بدون ابهام  ، و یا نیاز به جایگزینی .

فکر  کنم  اینطوری نه راه گم بشه و نه دیگران  خسته بشن ... نه سو تفاهمی بوجود بیاد و نه دلگیر شدنی!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:30 توسط دو عدد دوست |

همیشه می ترسید،از این هراس چند باری گفته بود :

"مرا به موجودی سرد و بی روح تبدیل نکن! "

رفت ،باز هم رفت...

تنهای تنها؛...

بی تفاوت و بی نظر به این تنهایی.

از ترس غالب تهی کرد ؛مجسمه ی یخی،با لبخند سردی که بر رخ داشت.

                                                                                                                   (آفتاب گردون)

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 22:0 توسط دو عدد دوست |

ــ مامان جون مطمئنی؟!

آره ، مطمئنم ! مطمئن مطمئن!!! برو پی بازیت دیگه ... چیه چرا اونجوری نگام میکنی؟! ها؟میگم مطمئنم عزیزم...

" یهو دلم می لرزه و سرم می چرخه ...  مطمئن بودم ؟! وای که چقدر از این نگاهاش می ترسم ، باید هواسشو پرت کنم ... میرم سمت آشپزخونه ، صدامو میندازم هوا و می گم :

شیطون بلا فقط بلدی نق بزنی دیگه ، روزی که بستنی نداریم دیقه به دیقه هوس بستنی می کنی ، بیا اینجا ...

" در یخچالو باز می کنم ، براش بستنی بچگی های خودمو درست کردم !  بستنیو تو دستم میبینه... می خنده و میگه :

ــ این چیه ؟

بستنی ...

ــ این بستنی ؟!

بله!!!  خیلی هم خوشمزه ست ...

" با تعجب به قاشق وسط شیر یخ زده نگاه میکنه ..."

من و دایی امین که بچه بودیم  ، مامانی  برامون درست میکرد ...

" به من نگاه میکنه ... به بستنی و یخچال ...  باز من از نگاهاش می ترسم ... "

خب بخور دیگه داره آب میشه ...

" میرم سمت اتاق خواب "

این کامپیوتر برا کی روشنه ؟

" بهم نگاه میکنه ... ساکته ... به بستنی زبون میزنه و ساکته ...  خونه ساکت شد ... جز صدای پرس بخار اتو ، که هر چند لحظه با فشار شصتم هوار میکشید ، هیچ صدایی نبود ... "

آرام... آرام ...

" میترسم ... می پرم سمت اتاقش ... هر وقت ساکته من مضطرب میشم ! داره آروم به بستنی زبون میزنه ، متوجه من میشه ... "

آرام جان صدامو نشنیدی ؟

" انگار اصلا نمی فهمه چی میگم ... بی مقدمه میگه :

ــ خوشمزه ست ولی دیگه وسطش قاشق نذار ... چوب بستنی که ،  قشنگ تره !

چشم! این دفعه که بستنی خریدیو خوردیش ، چوبشو نگه دار ...

"بهش چشمک میزنمو بر میگردم  توی اتاق خودمون ... منم هفت ساله بودم  این طوری بودم؟ نه بابا! من که تا یازده دوازده سالگی خاله بازی میکردمو عروسک میخواستم ... خب ... زمونه عوض شده...

باز هول میکنم... نیوشا هم که با آرام هم سنه ... دلم میلرزه باز ...

ــ مامان ، مامان ...

بله؟

 ــ بیا ، بیا یه دیقه ...

دستم بنده اتو ... کارم داری بیا اینجا !

ــ تو بیا ... بیا دیگه ...

 

 

" جلوی اتاق سبز میشه ، میاد طرفم ،  دستمو میگیره و اصرار میکنه که باهاش برم ...

باشه ... وایسا ... لباس بابات بسوزه من که میگم تقصیر تو بوده ...

" دستمو تو دستای کوچیکش میگیره و همین طور که از اتاق می ریم بیرون می گه :

ــ خودت گفتی مطمئنی ... نه ؟!

آره ...

" می پره وسط حرفمو میگه :

ــ همه جا ؟!

آره ... ! همه جا ...

" من ساده رو بگو ... به خیالم با خوردن بستنی همه چی یادش رفته ... هرچند از ساکت بودنش باید شصتم خبردار می شد ... می ریم تو آشپزخونه ... جلوی یخچال ... در یخچالو باز میکنه ...

ــ تو گفتی همه جا ،  همه جا هست ...! مامان ، خدا توی یخچالم هست ؟!

آره؟ مامان ، خدا سردش نمی شه؟!

" گیج گیج شدم ... دلم می لرزه و سرم می چرخه ... "

 

 

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 18:8 توسط دو عدد دوست |

 

قدم هایش کش می آید ، آن زمان که دعایش نزدیک به آسمان شده ...!

سرش بی خبر از آن که بخواهد ، بالاست !

هزاران و بیشتر دعا ، که نزدیک آسمان اند...

این بار می شود آیا ؟!

به فکر است و قدم هایش کش می آید...

                                                      

+ نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 14:44 توسط دو عدد دوست |

 

جاده مثله شبای جمعه شلوغ بود.تابستونا اینطوریه،هرشب،شب جمعه اس انگار.

یه ماشین پراز جوون که همیشه تو کار ویراژن و تفریح دیگه ای ندارن یهو پیچید.

اگه یه کمی تعلل میکرد یا فرز نبود حتما تصادف شده بود.

 دور شد...دور و دورتر...

 

- خداکنه چپ کنن!!

- آخه چرا؟ گناه دارن.اونام بالاخره آدمن.

- اگه به من و تو خورده بودن ما می مردیم!این بهتره؟

- نه ولی بگو انشاله خدا بهشون عقل بده.خدا صلاح مارو بهتر می دونه.ماکه از همه چی خبر نداریم!

- آره خب،ما از همه چی خبر نداریم ولی اینام عقل ندارن...ولی اگه من خدا بودم به همه عقل می دادم.

- گاهی وقتا می گم اگه به جای خدا یه کدوم از ما ها بودیم دنیا چه هردمبیل و تیکه پاره می شد...

 

 

 

شکر که خودشه و یکتا...!

                   

                                                                                                     (آفتاب گردون)

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 15:51 توسط دو عدد دوست |

 

زنگ میزنم به شیما.  مثل بیشتر وقتها خونه نیست، با مامانش هفده دقیقه و چهل و هشت ثانیه حرف میزنم ! بعد خداحافظی شماره  موبایل شیما رو میگیرم ، نمیدونم چرا یهو قبض بنفش تلفن جلوی چشمم  روشن خاموش میشه... برای اولین بار فکر هزینه ی تلفن خونه رو میکنم و بی خیال میشم...  انگار هزینه ی تلفن یه جور بهانه است مثل خیلی وقتها که آدما بهانه میسازن...  اما دلم میخواد  دگمه ی ريدايل و بزنم!  شماره رو میگیرم،

... 0915522

الو شیما سلام  ،خوبی، سهیل خوبه؟ خوش میگذره؟  کجایی،  نمیخوای به روز شی...؟ اشکالی نداره من  بنویسم...! ممنون ...سلام  برسون..

میشینم پای  ورد آفیس ، آخه نمیدونم چه قدر طول میکشه تا حرفام بند بیاد...

من سنم کمه  ، خیلی کم  اما  هفته ی پیش فهمیدم چه زود تمام دنیای آدما خلاصه میشه توی خاطره هاشون... همیشه از آلبوم عکس و اینجور چیزا فراری  بودم ، فکر میکردم آدم خاطره هایی که دوست داشته باشه رو هی توی ذهنش مرور میکنه... فک میکردم  دلیلی نداره چیزایی که برای من مهمه و دوست داشتنی  برای دیگران هم جالب باشه در حدی که من بخوام آلبوم درست  کنم و وقتی مهمون میاد خونمون برای سرگرم کردنش آلبومامو که در اصل خاطره های منن سپر بلا کنم ...  و الآن ... چه پشیمونم از این فکر... هفته ی  پیش با خوردن یه بستنی که طعمش برام آشنا بود،  تمام دوره ی نوجوانیم مرور شد... زمانی که کلاس زبان میرفتم و به خودم افتخار میکردم! و  بعد کلاس با دوستای اون زمانم (که هیچ کدومشون الآن دوستم نیستن! ) میرفتیم بستنی نونی میخوردیم و در کنارش هزار شیطنت قطار میکردیم...

ای وای ، چرا از تمام لحظه هام عکس نگرفتم؟! چرا فکر کردم  آدم فقط دلش میخواد  از بین روزایی که میگذره  خاطره های  خاصه دوست داشتنی شو مرور کنه؟ چرا فکر کردم زندگی جدیدو پیچیدگی های ارتباط و سبک سنگین شدن روابط آدما بر حسب سودو ضررشون  این فرصتو بهم میده که بخوام خاطراتمو دستچین کنم و هی مرور کنم توی ذهن پر ازخالیم !

 چرا کسی بهم یاد نداد میشه آلبوم هایی داشت که برای سرگرم کردن مهمونا نباشه! چرا کسی بهم یاد نداد میشه آلبوم هایی داشت از همه ی روزها... چرا کسی بهم نگفت آدما وقتی از حال میگذرنو به گذشته خیره میشن خیلی زود دلشون کوچیک میشه برای هر گذشته ای ... چه اون گذشته روز قبولی توی دانشگاه فردوسی باشه... چه رفتن به کلاس زبان که خیلی ها میرفتن ! و چه تولد یا مرگ یه عزیز...

نمیدونم شاید  دارم تند میرم ... شاید اگه آدم بخواد از همه ی لحظه هاش آلبوم بسازه  لحظه هاش نابی خودشو از دست بده... شاید روزاش اونجور که باید نگذره و همه اش در حال بازی برای گذشته ای باشه که هیچ وقت حالشو احساس نکرد...

به هر حال  دلم ، دنیا دنیا تنگ شده برای روزها و خاطره هایی که از روی لجبازی  نه عکسشو دارم و نه دستنوشته های روزانه شو ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 14:3 توسط دو عدد دوست |